عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

عکس های عید 92 و 13 به در ایلیا جونی...

سلام به دوستای نازنینم و یه عالمه عذر خواهی بابت این همه تاخیر، واقعا شرمنده  ایلیا خیلی بلا شده و همش دوست داره تمام توجه و فکرم به اون باشه و اصلا نمیذاره پای کام بشینم  از صبح یا داریم کتاب میخونیم یا بن بن بن کار میکنیم یا بازی  ودیگه اینکه دوبار فرصت کردم و عکسای ایلیا رو گذاشتم و در اخر یهو نی نی وبلاگ قاطی کرد و هیچی ثبت نشد  خلاصه اینکه الانم خاله ملاحت سر پسری رو گرم کرده تا من بیام و آپ کنم  اول عکسهای دریا و 13 به در رو میذارم  بعد یه عالمه عکس از باغ پرندگان که ایلیا کلی کیف کرد  و در اخر عکس های ایلیا و ماما و بابا که رمز دار میشه حالا تشریف بیارید ...
4 ارديبهشت 1392

اولین پست سال 92

یه سلااااااااااااااااااااااااااااااام گرم به همه دوستای گلم که در نبودمون به ما سر زدن و جویای احوالمون شدن، یه عالمه دوووووووووووووووووووووووستتون دارم  تعطیلات امسال ما خیلی خیلی طولانی شد و یه عالمه خبر دارم که کم کم باید بیام و براتون بگم  اول از همه اینکه ما امسال هفت سین نچیدیم و به خاطر همین ایلیا عکس کنار هفت سین نداره  ماجرا از این قراره که امسال تصمیم گرفتم هفت سینم سنتی باشه برای همین ترمه و ظروف سفالی گرفتم   به خاطر اینکه اقای ایلیا امسال بزرگتر شده بودن و دوست داشتن به همه چیز دست بزنن من سفره و آینه و قران و چیدم روی عسلی و بقیه ظروف هفت سین و بعد از آماده سازی داخل سینی چیدم و گذاشتم ر...
21 فروردين 1392

ایلیای شیطون بلا ♥

سلام به همه دوستای گلم، امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید  امروز ظهر من و ایلیا حاظر شدیم بریم بیرون که خاله ملاحت زنگ زد، من مشغول صحبت بودم که دیدم ایلیا خیلی خونسرد جلوی اینه ایستاده و داره رژ میزنه   اونم نه به لبش، بلکه به صورتش  تازه رژ لب مایع 24 ساعته، واااااااااااااااااااااااااااااااااایی مگه پاک میشد از رو صورتش  با کلی مکافات و دستمال مرطوب و شامپو بچه تونستم پاکش کنم  عکساش و میذارم تو ادامه مطلب ، حتما ببینید     اینم از عکس ایلیا  ....................................................................................................................... ...
24 اسفند 1391

ایلیا بلای ما :)

سلام پسر طلای خوشکلم ، این روزها اینقدر بلا شدی که دلم میخواد بخورمت  جدیدا دوست داری خودت همه کارهات و انجام بدی، خیلی سعی میکنی لباسات و خودت بپوشی ولی هنوز خوب نمیتونی تنت کنی، ولی در یک چشم به هم زدن همه رو راحت از تنت در میاری  تازگیا علاقه زیادی به پوشیدن لباسای بابا میثم پیدا کردی   مثلا تیشرت های بابا رو تنت میکنی البته فقط سرت و از تو یقش در میاری و بعد گره میخوری توش   مثلا دیشب گیر داده بودی به جوراب بابا هی میخواستی پات کنیم، من و بابایی هم داشتیم باهم صحبت میکردیم خیلی توجه نکردیم و بهت گفتم اینا اندازه شما نیست، شما هم رفتی و مشغول مرتب کردن اسباب بازیات شدی (به روشی که تو پست عکس ها...
22 اسفند 1391

♥ نوروز 1392 پیشاپیش مبارک ♥

12 ماه گذشت... بعضی ها دلشون شکست... بعضی ها دل شکوندن... خیلیا عاشق شدن... خیلی ها تنها... خیلی ها از بینمون رفتن... گریه کردیم و خندیدیم... زندگی بر خلاف ارزوهامون گذشت... تقریبا 12 روز مونده... 12 روز از همه اون خاطره ها... 16 ماه از اولین روزی که این وب و برای ایلیا ساختم میگذره، هیچوقت فکر نمیکردم دوستای به این خوبی پیدا کنم... و اینقدر به اینجا وابسته بشم... که اگه یه روزی نتونم بیام ... یا اگه یکی از دوستای خوبم یه چند روزی آپ نکنه اینقدر نگرانش بشم... دوستای عزیزم واقعا خوشحالم که باهاتون اشنا شدم... عزیزای دلم...دوست های نازنینم... آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید... آغازگر روزهایی باشد ک...
21 اسفند 1391

یک روز برفی در تهران...

چند روز پیش اینجا برف اومد خیلییییییییییییییییی شدید  ساعت 7.30 صبح بود که من دیدم داره برف میباره و خواهرم و بیدار کردم که ببینه، چون شبش قرار بود برگرده رشت، خلاصه از صدای حرف زدن ما ایلیا هم بیدار شد و برف و دید و کلی ذوق کرد و همش میخواست بره بیرون   خلاصه بهش قول دادم اگه بخوابه وقتی که بیدار شد میبرمش تو حیاط تا برف بازی کنه   پسر حرف گوش کنم هم خوابید و منم به قولم عمل کردم و ظهر بردمش تو حیاط، خیلی سرد بود ولی برف قطع شده بود و ایلیا هم کلی با برف های تو باغچه بازی کرد  ولی شارژ دوربینم تموم شد و فقط همین دو تا عکس و گرفتم  ............................................................
21 اسفند 1391